من دلم نیومد امشب آپ نکنم

ووووویییییی یک شبی داره این شهر امشب

یعنی هلو

باران میاد و منم همش دلم میخواد بیرون باشم

شب از مدرسه اومدم بیرون و دیدم یک عالمه باران میاد

بابا هم گفته بود استخر میرم

من گوشیم امروز توی کتونی ام پنهان کرده بودم

و با خودم برده بودم مدرسه

فقط کافی یکی از مسولین مدرسه بیاد اینجا بخونه

به بابا زنگ زدم دیدم گوشی برنداشت و این یعنی تو آب هست

یک خرم نداریم که بیاد دنبالمون

باران که میاد کتونی هم که پوشیدم

هیچی زیر باران پیاده راه افتادم

رو کیفم آب جمع شده بود

به خل بودن خودم واقعا امشب پی بردم

مثل موش آب کشیده شده اومدم خانه

تازه اخبار اعلام کرد فردا هم باران میاد

ووووویییییی من امشب خر کیفم شدیدددددددد

کی میاد فردا زیر باران بریم راه بریم؟

ادامه نوشته

من گفتم نگرانم نباشید

من سرماخوردم

بدجوری هم سرما خورده گی گرفته بودم

یکشنبه که مدرسه نرفتم

دوشنبه ام که رفتم مثل چی پشیمون بودم

همه میگفتن چرا ساکتی و اذیت نمیکنی؟

بهشون میگم من اینقدر شر هستم

که یک روز مریضم و بی حال  هم تو خانه

هم اینجا بهم میگید چرا اینقدر ساکتی دی:

تاریخ امتحان ها از 3 دی شروع میشه

و معلم ها برای اینکه کتاب تمام کنند افتادن رو دور تند

و هر روز امتحان

و ممکنه کلا این آذر کمی نامرئی باشم

از لحاظ رژیم نترسید

فقط تاسوعا و عاشورا بود که کمی خراب کردم

الان خوبم و دارم رعایت میکنم

میخواستم فردا برم مطب و خودم وزن کنم

و یک تصمیم دیگه بگیرم

تو این افکار بودم و کتاب جلوم باز بود که دیدم

من امروز درس بخون نیستم برای همین به دریا زنگیدم

واقعا دریا خوشحالم کرد

بعدش داشت حرف میزد

شاید اصلا نفهمید اما حرفهاش داشت تو ذهن من پردازش میشد

مجبورم بودم قطع کنم

چون باید میرفتم مدرسه و هنوز کارهام نکرده بودم

وگرنه دلم میخواست تا صبح باهاش بحرفم

با اینکه مشاور تغذیه ام بهم گفته هر موقع دوست داشتی

بیا مطب و من مطب هستم

اما تصمیم گرفتم تا دهم صبر کنم

و فعلا صبوری کنم  و سکوت در مورد رژیم

اگر دهم باز وزنم کم نشد

اونوقت با مشاورم صحبت میکنم هر تصمیمی گرفت اون انجام میدم

ممنونم برای روشهای که بهم معرفی میکنید

من چایی سبز نمیتونم بخورم فشارم میندازه

در مورد روش رژیمی شادی جان

شادی از دوستان گل منه

اما خوب سیستم بدن من خیلی ضعیفه

و من دارم با احتیاط باهاش برخورد میکنم

من هیچ رژیمی رو رد نمیکنم و میگم عالی همه

اما من با دکتر شروع کردم و این بهترین روند برای منه

دکترم و مشاور تغذیه ام میدونم بهترین تصمیم برای من میگیرند

شرمنده برای یک دنده بودن من نسبت به دکترم

چون کسایی که اون از نزدیک دیدن

میدونن که میشه به کارش اعتماد کرد

در مورد طب سوزنی

راستش من اصلا اعتقاد به این روش ندارم

مگه دیوانه ام برم تمام بدنم سوراخ سوراخ کنم

که چی؟

مثلا دو کیلو کم کنم

رژیم در مورد من فایده نداشته باشه میرم دستگاه

یکی هم اینکه من ورزش نمیکنم

چون مدرسه میرم صبح ها هم میخونم

برای همین فعلا وقت باشگاه ندارم اما از اول دی

باز حتما میرم

برای تمام نظرات خوشگل و محبت آمیز شما بی نهایت ممنونم


پ.ن:وقت برای نظرات ندارم و نمیخوام بیشتر از این

شرمنده شما بشم برای همین میبندم

برام دعا کنید خواهش میکنم

شاید خدا صدای یکی از شماها شنید

و من به آرزوهام برسم

ادامه نوشته

این چند روز تعطیلات خیلی به من بد گذشت


روز اول که تب شدید کردم و با یک بدن درد شدید


مجبورم بودم تازه از مهمون پذیرایی کنم


روز عاشورا اما نذاشتم مریضی باز منو خانه نشین بکنه


و رفتم بیرون و دسته های عزاداری دیدم


فاصله زیادی با حرم حضرت معصومه داشتم


و جمعیت زیاد


و زمان زیادی هم نداشتم چون بابا باید میرفت مسجد


و منم نمیتونستم تنها برگردم


اما خیلی ها گفته بودن برامون دعا کن


و من فقط میدویدم تو دلم میگفتم خدایا


راه برام آسون کن تا زودتر برسم


تا رسیدم به حرم


دیدم درهارو بستن و رفتم تا یک در باز پیدا کردم


باورم نمیشد کنار ضریح حضرت معصومه هستم اونم تو ظهر عاشورا


اسم هر کسی تو ذهنم بود نام بردم و شماره


تلفن هر کسی داشتم از کنار ضریح بهش اسمس زدم


شبم کنار خانه ابدی عشقم شام غریبان و براش شمع روشن کردم


جمعه هم کاشان بودم


دلم نمیخواست برم و مجبورم کردن و پشیمون نشدم


چون واقعا تعزیه قشنگی بود اما من تب داشتم


و حالم خیلی بد بود و زود برگشتیم


امروزم از 8 صبح این موسسه عوضی بتا اعصابم خرد کرده


و همش دعوا همش سردرد


الهی به سال نکشیده این موسسه نابود بشه


که اینقدر اعصاب منو خرد کردن


شاید چند روز دیگه آپ نکنم


از لحاظ روحی  خوب نیستم و امتحاناتم هست


از لحاظ رژیمی هم هیچی نگم بهتره


برام دعا کنید


من خیلی خدا خدا کردم


اما..................


تا حالم بهتر نشه آپ نمیکنم

ادامه نوشته

امروز در کنار این ضریح به یاد همه بودم

 

 

التماس دعا در شام غریبان

 

ادامه نوشته

امروز خداروشکر تمام شد


روز سختی بود


صبح که نشستم فقط خوندم


حتی وقت نکردم ناهار بخورم


ناهار بردم مدرسه


اما اونجا هم وقت نکردم و دیگه ساعت 5 عصر


بدنم ضعف کرده بود که یادم افتاد ناهارم


تو کیفم هست و من وقت نکردم بخورم


امتحان خوب دادم و راضی ام


فردا باز امتحان و یک عالمه ترجمه


امروز از لحاظ رژیم از خودم راضی ام


شام 8 شب خوردم


غذا بابا از مسجد زرشک پلو و مرغ و یک عالمه ته دیگ آورد


عشق من


یک چیزی درونم میگفت بخور فردا صبحانه نخور


اما اراده به  درونم غلبه کرد و یک کوچولو ته دیگ


برداشتم که سهمیه کیکم حذف کردم


بیست خوشگله امروز برای منه


و خیلی از خودم راضی ام


امشب خسته ام


صبح ام باید برم بانک و سریع برگردم بخونم


نظرات وقت ندارم جواب بدم


میذارم برای ایام تعطیل


خواهش میکنم برام دعا کنید


من ناامید نشدم هنوز امید دارم


امیدوارم خدا اینبار باز ناامیدم نکنه

ادامه نوشته

وزنم کم نشد

ادامه نوشته

هیچی کم نکردم


دلیل عمده اش میتونه یک چیز باشه


اعصابم بدجور خرد شده


الان هیچی نمیگم


و فقط تلاش میکنم برای بیست روز دیگه


من ناامید نمیشم

ادامه نوشته

روز وزن کشی

بعید میدونم امشب خوابم ببره با اینکه شدیدا خسته ام


درونم غوغایی برپاست


دعا کنید برام نوزده ساعت دیگه با خوشحالی بیام بنویسم

ادامه نوشته

بلاگفا دو روز بود مشکل داشت

 

البته بهتر

 

چون منم بی حوصله هستم

 

و زیاد حوصله ارتباطی از هر نوعش رو ندارم

 

نزدیک وزن کشی هستم و من پر از استرس

 

دارم ثانیه شماری میکنم برای یکشنبه

 

اما از طرفی کوهی از استرسم

 


تا یکشنبه دیگه نخواهم نوشت

 

چون نمیخوام این انرژی منفی به شما هم انعکاس بدم

 

فقط خواهش میکنم تو این شبها حتما برام دعا کنید

 

ادامه نوشته

14 آبان

بلاگفا باز داره اذیت میکنه

دیروز که سایتش باز نمیشد

امروزم وبلاگها باز نمیشن

درست شد میام مینویسم

______________________________


دو ساعت نوشتم همه پرید


خلاصه خیلی کم باز مینویسم


اون عکس به غیر شراره ساحل سمیرا و نرمین همه اشتباه گفتن


این بدونید من اگر روزی چیزی گذاشتم که واقعا خیلی


تعجب کردید بدونید نقشه شوم منه


اون عکس خواهرزاده ام هستش


علیرضا کلاس ششم هستش


چند روز پیش من شوخی میکردم و با موهام سیبیل گذاشته بودم


اونم رفت تو اتاق با یک چادر برعکس و یک مقنعه کج اومد بیرون


چادرش و مقنعه ارو درست کردم ازش عکس گرفتم


گفتم انشالله بزرگ بشی زن بگیری


بهش نشون میدم


اما مرده ام از خنده بخاطر پیام های شما


خیلی ها خصوصی نظر گذاشته بودن


و چقدر نصیحتم کرده بودن که عکس دختر مردم نذار


در ضمن اگر شما یک لاغر تو خانه ما پیدا کردید


من میگم اسم شما تو کتاب گینس ثبت کنند


محرم هم شروع شد


به اندازه کل این دو ماه من امشب دلم گرفته بود از آدمها


و این دنیا واقعی


خواهش میکنم تو این شبها هر موقع چشمانت ابری شد


اینو بدون من خیلی محتاج دعام و منو فراموش نکنید


برام دعا کنید


 


یه جائیه تو دنیا همه براش می میرن


تموم حاجتا رو همه ازش می گیرن


بین دو نهر آبه ، یه سرزمین خشکه


شمیم باغ و لاله اش خوشبو ز عطر مُشکه


شبای جمعه زهرا زائر این زمینه


سینه زن حسینه ، یل ام البنینه …

 


ادامه نوشته

13 آبان

ظهر این بتا چنان اعصابم خرد کرده بود

تمام کتاب هام پرت کردم و گرفتم خوابیدم

گفتم امروز مدرسه نمیرم

اما خوابم نبرد و دو ساعت رو مبل

همینجور مثل آدم خشک زده

به یک گوشه نگاه میکردم

واقعا تو ذهنم دنبال جواب بودم

و یک سوال کوتاه از خدا

واقعا چرا؟

ساعت ۳ بود که تلفنم زنگ خورد و از اون حالت

اومدم بیرون بدنم خشک شده بود رو مبل

به سر دردم بدن درد هم اضافه شده بود

تصمیم گرفتم برم مدرسه

حوصله تو خانه موندن و حوصله مامانم نداشتم

به زنگ دوم رسیدم

بچه ها سر به سرم میذاشتن که تا حالا کجا بودی

و دوست پسر داری و باهاش بیرون بودی

میگفتن راستش بگو اعتراف کن

منم اذیتشون میکردم میگفتم ۹ ماه دیگه میگم چی شد

حالا نگو معلم هم پشت سرم بود

دیگه شده بودم سوژه تا آخر زنگ

با بابا قهر بودم بخاطر ظهر و اون بتا الهی خراب بشه اون موسسه

بهش گفتم لازم نکرده عصر بیایی دنبالم

برق رفته بود و تاریک بود یکدفعه تا از مدرسه اومدم بیرون

دیدم یکی میگه خانم اجازه میدید شما برسونم

الهی من قربونش بشم که طاقت نیاورد

شام خوردم و فیلم دیدم

من عفت...میبینم از شبکه...nex1

بعدم طبق هر شب دلم میخواست یک چیزی درست کنم

گفتم  اگر کیک درست کنم خودم میخورم خراب میکنم

یکدفعه یاد ارده شیف طیبه افتادم

کنجد خام داشتیم

ما همیشه کنجد سیاه دانه زیره و گل زعفران و غیره

که اسمش بلد نیستم تو خانه داریم بابا روی نان سنگک میریزه همه ارو

بعد کنجد ریختم تو تابه

هی بهم زدم حدود یک ساعت و نیم

دستم دیگه داشت میشکست آخرش روغن پس نداد

دیدم خیلی ضایع شد همینجوری ریختم تو آسیاب

اما دیدم مثل کاه آسیاب کرده شده

دیگه دو تا ق روغن ریختم توش

حدود نیم ساعت تو آسیاب بود

تا حل شد و این شکلی شد

اما یک بو بد میداد

منم هی الکی به به میکردم

حالا یک کاسه تو یخچال دارم

کسی نمیخواد بهش بدم



به نظر شما این دختره قشنگه

میخوان اینو برای خواهرزاده ام بگیرن


 

ادامه نوشته

12 آبان

روز سختی گذروندم

صبح لباس هام ریختم تو لباسشویی

نشستم پای خوندن

هر روز که میگذره دارم بیشتر از زیست متنفر میشم

هیچی نفهمیدم

به معلمم میگم سوال بگو

میگه زشته برای شما من سوال بگم

۵ ساعت میاد و ۵۰ تا ۶۰ صفحه تند تند درس میده و بای بای

اجازه سوال نداری و فقط یک ریز حرف میزنه میره

وووووییییی اونقدر امروز مدرسه سرد بود

یخ زدم و شوفاژ هارو هنوز سرویس نکردن

من که فقط سر کلاس میلرزیدم

بعد مدرسه رفتم شرکت بتا عوضی

حاضر نیستن پول پس بدن

تا ۲۰ آبان صبر میکنم

اگر چک پس ندادن اونوقت که درستشون میکنم

بعدم اومدم خانه شام درست کن و ظرف بشور

بعدم سی..دی زومبا.. گذاشتم و ۳۰ دقیقه کار کردم

بعدم یک دوش گرفتم و الانم در خدمت شما

امروز خواهرم میگفت از دو هفته قبل تا حالا

چاق تر شدیو من میدونم مشکل کجاست

هم چند روز پرخوری کردم هم سوخت ساز بدنم

خیلی کمه شدیدددددددد

درست هفته دیگه روز یکشنبه نوبت دکتر دارم

نمیدونم اگر واقعا وزنم رفته باشه بالا

به مشاور تغذیه ام چی بگم

خجالت میکشم ازش شدید

باید سعی کنم خطا نکنم این هفته

حداقل کاهش نداشته باشم افزایشم نداشته باشم

واقعا بدنم تو افزایش مثل قطار سریع السیر

و تو کاهش مثل حرکت لاک پشت

پ.ن:این لینک ببینید

باور کنید اگر ایران بود طرف میلیارد شده بود

و حدود ۵۰ درصد ایرانی ها این کار میکردن

http://www.ashpazaneh.com/thread4816.html#post249691

 

ذهن جایگاهی است که می تواند از بهشت، جهنم

و از جهنم، بهشت بسازد.

ادامه نوشته

۱۱ آبان

یک بارانی میاد اینجا

وووووووویییییییی دلم میخواد فقط برم زیر باران تو خیابان راه برم

اما نمیشه

امتحان زیست دارم و هیچی نخوندم

اگر بد بدم ضایع میشم شدید

برم اگر بشه بخونم

رژیم خوب دارم ادامه میدم

پنجشنبه و جمعه خراب نکردم

فقط بخاطر یکی مشکلی دو تا سی لاکس خوردم

الان یک دل پیچه ی گرفتم


ادامه نوشته

8 آبان

من امروز خوب خوب خوب نبودم

صبح که تا ۱ تنها بودم

بابا ددررر بود مامانم که بابا نبود خیالش راحت رفته بود بیرون

یخچالم هم خالی از مرغ و گوشت و غیره

منم گرسنه شدیدددددددددددددد

کمی انگور خوردم یک لقمه نان پنیر خوردم

هی چایی خوردم با یک دانه خرما

اما سیر شدن تو کار نبود

زنگ زدم شوهر خواهرم دو دست غذا برامون گرفت

یعنی من دیرم شده بود

اما باز نشستم ناهار خوردم رفتم

همچین شکمویی من هستم

تاکسی تلفنی گرفتم

یک آقایی بود تقریبا ۴۰ به بالا

لکنت زبان داشت کمی هم نمیگم دیوانه کلمه خوبی نیست

اما کمی فراموش کار بود

مثلا گفتم این خیابان میرم تا برسم اونجا صد بار پرسید

و باز اشتباه رفت

بدنش هم میلرزید

واقعا تو دلم گفتم خدایا شکرت

بدنی سالم دارم اما خیلی ناشکرم در مقابلت

همچین آدمی زحمت میکشه برای یک لقمه نان

اما ما که سالم هستیم حتی تنبلی میاد سراغمون

و حتی نمیریم تا سر کوچه نان بگیریم کارهای دیگه بماند

واقعا من از اون آقا خجالت کشیدم

پشیمونم چرا به جا ۵ تومان کرایه ۵۰ تومان بهش ندادم

واقعا حقش بود

مدرسه خوب بود گذشت با اذیت کردن های من

و سر به سر گذاشتن معلم ها

خسته اومدم خانه اما

شام خوردم و فیلم هم دیدم

و شروع کردم به کیک پختن

یک کیک عالی رژیمی و خیلی خوشمزه

با یک لیوان چایی آی چسبید

کیفیتش خیلی بهتر از کیک های پر روغن بیرون بود

واقعا اگر بدونید این شیرینی و کیک فروشی ها

یا کارخانه های کیک پزی با چه موادی کیک درست میکنند

اصلا لب بهش نمیزید

خدایش تنبلی نکنید

من یکبار کیک درست کنم همه ارو وزن میکنم و بسته بندی میکنم

و تا چند روز تو یخچال نگه میدارم

و هر روز یک بسته میخورم

این کیک عالی

برای دیدن رسپی به این آدرس برید

http://fooddiet.blogfa.com/

 

ادامه نوشته

7 آبان

خدارو هزار بار شکر امروز هم تمام شد

صبح نشستم یک عالمه زیست خوندم آخرشم نفهمیدم

ما بینش یک ناهار توپ درست کردم

تیکه مرغ دو ساعت با پیاز رنده شده و فلفل تند و دلمه ی

و ادویه کاری نمک زعفران گذاشتم موند

بعد بدون آب با همون مواد ریختم تو قابلمه

و زیر گاز کم کرد که نیم ساعت پخت

بعد آب و ۱ ق روغن ریختم تو قابلمه

و کدو حلوایی گذاشتم برای ته دیگ و روشم

تیکه مرغ و برنج آبکش کرده ریختم و دم کردم

توپ شده بودحتما امتحان کنید

ناهار خوردم رفتم مدرسه

زنگ تفریح مشغول صحبت بودیم

و نفهمیدم چجور ۷ تا بیسکویت بلعیدم و

یکدفعه به خودم اومدم گفتم هووییی چه خبرته

بعدم شام فیلم مسابقه

نظرات هم تایید کردم و الان تخته گاز لالا

پ.ن:۳ زنگ زیست واقعا تحملش سخته

دیگه ۲۰ دقیقه آخر زنگ دیگه تحمل نشستن نداشتم

بلند شدم و کنار دیوار ایستادم

به معلم گفتم خسته شدم اونم تند تند درس میداد

یکدفعه رعد و برق شد

و بعد یک باران شدید

و برق ها رفت و یک ربع زودتر تعطیل کردن

انگار دنیا به من دادن

سریع پریدم زیر باران و تا یک ربع که بابا بیاد

زیر باران ایستادم حسابی خیس شدم

اومدم خانه دوستمم تماس گرفت

بعد رفتم زیر باران مشغول حرف زدن با اون

یه همچین آدم ندید بدیدی من هستم

خوب چیه اولین باران زیاد پاییزی دیده بودم

من فردا سرما بخورم مشکل از خداست

که سالی یکبار باران به ما نشان میده


پ.ن:عشق رفته ام

تولد بیست شش سالگیت مبارک

ادامه نوشته

6 آبان

بلاگفا امروز قاط زده بود

منم که عصر مدرسه بودم

شب اومدم دیدم درست شده

الانم تند تند بنویسم برم لالا

دلم میخواست امروزم بذارم روز تنبیه اما نشد

فردا باید بهتر از امروز باشم

دوشنبه ها دوست ندارم ۳ زنگ زیست

تازه میخواد بپرسه من بلد نیستم

باید صبح بیدار بشم و حسابی بخونم

شب خوبی داشته باشید

ادامه نوشته

5 آبان

دیشب از روحیه زیر صفر بودم

وقتی هم اعصابم خرد باشه بدنم داغ میشه

و این کلافه ام میکنه

رفتم جلو پنکه و تا ۵ صبح جلو پنکه هدفون تو گوشم بود

که بعد خوابم برد

صبح ۸ بیدار شدم

دیدم بدنم داغ شدید

و فهمیدم تب کردم گلوم هم خیلی درد میکرد

اما نمیتونستم تو خانه بمونم

شنبه مدرسه تعطیل و من میتونم کارهام بکنم

البته فقط این شنبه

دیگه با تب و سردرد و گلو درد

یک لیوان چایی با یک خرما خوردم رفتم بازار

اونقدر رفتم طبقه چهارم پاساژ اومدم طبقه اول

که داشتم وا میرفتم

پارچه گرفتم بدم برام شلوار بدوزه

معاون بیشعور مدرسه گیر داده شلوار باید سورمه ی باشه

نه مشکی

فکرش بکنید من گرسنه با اینهمه راه که رفتم

با اون همه بو های خوشمزه کیک پیراشکی و ساندویج

چی کشیدم من

بعدم رفتم بانک با بابا

تمام کارمند های بانک رفتن اما ما هنوز تو بانک بودیم

بابا با ریس بانک محترم چایی و شیرینی میخوردن

و من اینجوری نگاه میکردم از گرسنگی

تا ساعت ۳

رفتم جی کارت بخرم خیلی گرون بود

مقوا خریدم عصر مشغول برش اونها شدم

بعدم رفتم بازار شلوارم گرفتم بعدم رفتم بتا بیشعور

بعدم اومدم خانه فوتیال و فیلم و الانم در خدمت شما

همه اینها گفتم تا بدونید دلیل نیومدنم امروز اینها بود

یک جدول میخوام بذارم برای خودم

برای این ۱۵ روز

من این  ۳ روز تعطیلات خیلی خراب کردم

و باید حسابی جبران کنم

تا باز پیش  مشاور گلمشرمنده نشم

باز امتحان باز زبان باز شعر باز معنی شعر

درگیر خواهم بود با اینها

ادامه نوشته

شیرینی یا کیک  رولت رژیمی آموزش


http://fooddiet.blogfa.com/



ادامه نوشته

صبح خیلی داغون بودم

و وقتی چند تا وبلاگ باز کردم اون جو غمگین وبلاگها

دیگه دیوانه ام کرد

با لباس رفتم زیر دوش حمام

و یک دل سیر گریه زاری کردم و آیییییییی راحت شدم

امیدوارم خدا واقعا کمکم کنه

تحمل غم و غصه و مشکلات دیگه ندارم

امیدوارم خدا بفهمه که دیگه طاقتم خیلی کم شده

ولش کن

ظهر رفتم مدرسه مثل خانم ها

امروز ناهار نخوردم

و سهمیه ساندویج همبرگرم با خودم بردم

بابا ضعف میکنم از بس زنگ تفریح نگاه میکنم

دست همه شکلات شیرینی کیک ساندویج پفک و چیپس هست

خسته شدم از بس یک سیب با خودم بردم

هیچی تا ساعت ۳.۵ صبر کردم تا زنگ زدن

اما کوفتم شد تا خوردم

همش میگفتم با خودم نکنه یکی دلش بخواد

و هزینه خریدش رو  نداشته باشه

دیگه هم از این کارها نمیکنم

حالا من عادت دارم به اینکه با حسرت به خوراکی ها نگاه کنم

اما همه که مثل من چاق نیستن و رژیم

که از این حسرتها داشته باشند

کمی فیلم و فوتبال دیدم و الان هم

هر ثانیه یکبار این دهن من باز میشه و بسته میشه

و بدجور خسته ام و خوابم میاد

وووویییی چی میشد فردا پنجشنبه بود و من ۳ تا امتحان نداشتم

یک چیزی بگم و برم لالا

خیلی ها سوال می کنند تو چند کیلو هستی؟

نه تنها اینجا بلکه تو دنیا واقعیتم اینو زیاد بهم میگن

اما من گفتم تا به وزن پروفایلم نرسم اعلام وزن نمیکنم

و فقط میگم چند کیلو کم کردم

این نیست که خودمو بگیرم

نه اصلا

من یک چاقم و به تمام معنا از این چاقی عذاب کشیدم

چه از دوست چه خانواده چه فامیلم و حتی دکترم و بقیه

و همیشه یک ترس درونم بوده

ترس از اینکه دیگران حتی ناخواسته حرفی بزنند و من ناراحت بشم

شاید حرف اونها از رو دوستی و محبت

اما دل منو خیلی میشکنه

جالب اینجاست من حتی دکتر تغذیه ام نمیدونه من چندم

و تنها کسایی که خبر دارند

نگین جون هست

نگین کسی که چاق بود و زجر کشیده از چاقی مثل من

وقتی میگم استوپ کردم درکم میکنه

وقتی میگم مثلا فلان واقعا میدونه من چی میگم

وقتی بهش میگم من فقط با دکتر موفقعم درکم میکنه

برای همین که بهش گفتم چون میدونم اذیتم نخواهد کرد

و نفر بعدی که میدونه وزنم چنده مشاور تغذیه ام

خانم حچیمی گلم هستش

عجله نکنید برام دعا کنید وزنم کم بشه

و خیلی زود این لیست بذارم تو وبلاگم

لیست روند کاهش وزن من

من زیاد از این لیست فاصله گرفتم

دعا کنید خیلی زود برگردم به اون آخرین وزن

و از اون به بعد دیگه اون لیست میارم جلو مطمعن باشید

پس از همه عذرخواهی میکنم

و بهم کمی فرصت بدید

تا چیزی که خودم میخوام بشه

معذرت و یک دنیا ممنونم

مطمعن باشید اگر روزی هم بگم دروغ میگم

و تا به اون وزن نرسم واقعیت به هیچکس نمیگم

شرمنده

 

آینده را ما می سازیم

مگر از دیروز

تا امروز را

نساخته ایم

حسین بهزاد

 

ادامه نوشته