بابت تمام تبریک ها ممنونم

امسال تولدم عالی بود

الان وقت ندارم آخر هفته میام کامل توضیح میدم

بازم ممنون بوس بوس

من اومدم

سفرم هم خیلی عالی بود

هم یکمی بد

ما 26 حرکت کردیم

بعد چندین سال که همش با تور میرفتیم

امسال خودمون با ماشین رفتیم

3 تا ماشین بودیم

اولش رفتیم سیرجان

شب و یک نصف روز بودیم

سیرجان واقعا عالی خیلی خوشم اومد

بعد رفتیم بندرعباس

آقا تا وارد این شهر میشی

گرما زیاد بو ماهی زیاد واقعا کلافه میکنه آدم

ما یک طبقه آپارتمان بزرگ گرفتیم همه با هم باشیم

دقیقا 4 تا اتاق داشت که ما 3 تا کولر گازی 4 تا پنکه یکسره

روشن میذاشتیم از بس گرم بود

بندرعباس خیلی شهر کثیفی هستش

نمره شهرداری تو این شهر واقعا صفره

مثل شهری بود که زلزله شده یا جنگ بوده

تازه دارن درستش میکنن

اما دریاش عالی بود

مردم بندرعباس واقعا نامبر وان بودن

کمتری شهری پیدا میشه که تا مسافر میبینن

جیب مسافر بدبخت خالی میکنن

اما واقعا بندرعباسی ها نه دروغ میگفتن

نه اهل اذیت بودن

اون شب تا دیر وقت لب دریا رفتیم بساط آهنگ غیره

فرداش صبح زود رفتیم قشم

اول رفتیم درگهان بعدم قشم

خواهرهام یکسره تو بازار میچرخیدن

هی چیز میخریدن

من قشنگ هیچی نخریدم

من نه اهل خریدم نه حوصله زیاد گشتن تو بازارها ندارم

ریلکس رفتم لب دریا

واقعا میگم ساحل قشم خیلی قشنگه

هر سنگ که بلند میکردم یک جانور دریایی میدیدم

که فقط تو تی وی فیلمش دیده بودم

آقا ما طبق معمول گوشی نبرده بودم و عکس نگرفتم

اما اونقدر تو آب ها چرخیدم که نگو

اخرش به زور منو بردن ساعت 7 شب

تو قشم و اطرافش و چند جا دیدنی اشم رفتیم

برگشتیم بندرعباس ساعت 12 شب بود

روز بعدش رفتیم بندرعباس گردی

دریا بندرعباس خیلی سر و گلی بود

یعنی کوچکترین حرکت باعث میشد محکم بخوری زمین

و تمام لباست پر گل بشه

اما پرندهای زیادی بود

آقا هر چی ما با بدبختی میرفتیم طرف اینها

کله مبارک پایین بود که نخورم زمین وقتی میگرفتم بالا

میدیدم اوه چقدر از ما دور شدن

آخرش بعد یک عالمه که خرچنگ ها و جک و جانورهای دیگه

منو مورد لطف اشون قرار دادن بیخیال شدیم

فقط تمام پاهام داشت آتیش میگرفت از سوزش لطف اونها

بعد رفتیم گچین عصرش

اصلا دوست نداشتم این شهر

روز بعد عید بود

موقع سال تحویل کنار دریا بودم

واقعیت بگم دلم خیلی گرفته بود موقع سال تحویل

بعد اونم رفتیم تو بازار ماهی و میوه ها بندر گشتیم

روز بعدشم رفتیم بندر هرمز

واقعا این شهر قشنگه

اما ما وسیله هر چی گشتیم پیدا نکردیم

همون اطراف کمی گشتیم

یک ماشین پیدا کردیم که دیگه خیلی دیر شده بود

یکی دو جا رفتیم  و برگشتیم بندر

شوهر خواهرم عمده فروش

و خواهرم اصرار داشت ما برگردیم

قرار شد اونها با قطار بفرستیم

که بعدن موضوعی پیش اومد کلا پشیمون شدیم

تو راه برگشت طوفان رعد و برق باران شدید بود

اما باز ما ادامه دادیم تا رسیدیم یزد

یک روزم یزد بودیم

بعدم برگشتیم که بریم کاشان پیش مادربزرگم

که اونم کنسل شد که چند روز بعد که مهمونی ها

تمام شد بریم کاشان

سفر خوبی بود دیگه من پام شهرهای شمالی نمیذارم

بخوام دریا ببینم فقط میرم بندر و قشم

واقعا دریا بندر خیلی بهتر از دریا گیلان و مازندران

پ.ن:تو کل سفر ذهنم همش مشغول بود

موقع سال تحویل تنها چیزی که گفتم

این بود که این دو تا رسوا بشن برامم دیگه مهم نیست

خواستم به آقاه تذکر بدم بگم یارو

میخواهی با کسی باشی برو با یک مجرد

شوهر این زن بفهمه رابطه شما دو تا رو

اول خانواده ات میکشه بعد خودتو حالا هر جای دنیا که باشی

اما خجالت کشیدم ازش بهش نگفتم

الان کلا بیخیال شدم

گفتم به من چه

اونها دارن اشتباه میکنن و خوشی لحظه ی اش میبرن

اونوقت من عذاب بکشم

به درک که همه فهمیدن

والله خدا عقل داده میگه ازش استفاده کن

چوب اشتباه که میکنن خودشون میخورن