روز 133
بدجور امروز منو شرمنده خودتون کردید
خیلی ممنونم خیلی زیاد
اگر من موفقم فقط فقط بخاطر
شما و خانواده ام و دکترم و از همه مهم تر
خدا جونم که همیشه کمکم میکنه
و اما روزانه دیروز من
دیشب تا اومدم بخوابم حالم یکدفعه بد شد
اونقدر فکر اومد تو سرم که واقعا داشتم دیوانه میشدم
هر کاری کردم بخوابم نمیشد
از گوسفند نمیدونم هر چی بگید
فقط سرمو میزدم به دیوار داشتم از سردرد دیوانه میشدم
اونقدر فکر تو سرم بود که داشت دیوانه ام میکرد
به دکترم گفتم یک روانشناس خوب بهم معرفی کنه
اما بهم خندید و بهم نگفت
نمیتونم گذشته فراموش کنم و خیلی دارم عذاب میکشم
اونقدر حالم بد بود که مثل دیوانه ها رفتم زیر
دوش آب یخ و مثل دیوانه ها فقط گریه میکردم
اومدم بیرون و ۲ تا دیازپام با ۳ تا استامینوفن خوردم
اصلا خوابم نمیبرد 
فقط یادمه بیهوش شدم و تا صبح همش کابوس میدیدم
و میخواستم از جام بلند بشم اصلا نمیتونستم
فقط صدا تپش قلبم میشنیدم بعد بیهوش میشدم
شب با اینکه ساعت ۴ خوابیده بودم
اما صبح ساعت ۷ بیدار شدم
حالم خیلی بد بود
به مامانم فقط گفتم سر به سرم نذار
اومدم نت حدود ۱۰ دقیقه نت اومدم اما بعدش
فقط گوشه اتاق نشسته بودم مثل دیوانه ها شده بودم
سرم میزدم به دیوار تا خوابم برد
توی خواب اونقدر دندان هامو فشار داده بودم
که وقتی از خواب پریدم تمام فکم و سرم درد میکرد
ناهار هم با بی اشتهایی خوردم به زور
مامانم ترسیده بود حال منو میدید
۱ لیوان شربت هم شاهکار مامان بابام بود به زور بهم
دادن همش میگفتن چی شده چته
اما نمیتونستم خودم خالی کنم بگم چمه
فقط الکی میخندیدم میگفتم هیچی
دیدم گناه دارن خیلی ناراحتن
به زور بلند شدم گفتم بریم بیرون بگردیم
که بابام بدبخت گفت هر جا میخواهی میبرمت نرفت سرکار
کمی تو خیابان گشتیم بعد هم رفتیم پارک
کمی روحیه ام بهتر شد
واقعا احتیاج دارم به یک روانپزشک خوب برم
اما تو این شهر خراب شده مگه پیدا میشه
البته یکی هست اما میدونم هر چی بهش بگم
صاف میاد کف دست مامان بابام میذاره
امشب برای پیشگیری ۲ تا دیازپام خوردم ساعت ۱۲
اما اصلا خوابم نمیاد 
برام دعا کنید فراموش کنم گذشته نمیخوام بگم چیه
فقط میخوام فراموش بشه
بشم همون دختر شاد و سرحال
معذرت خیلی حرف زدم شرمنده
امشب جدول نمیذارم چون فردا مهمون داریم
و وقت اینکه بیام نت ندارم
اما میدونید که زیاده رویی نمیکنم
فعلا بای تا فردا اگر زنده بودم میام






















