سلام بچه ها امیدوارم خوب باشید

من از ساعت ۱۱ تا حالا میخوام بیام نت نمیشد

منم رفتم کمی رایانه امو پاکسازی کردم

و بعد کمی بازی کردم و اومدم بخوابم که دیدم

اینترنت خبر مرگش وصل شد

منم اکانتم تا ساعت ۳ بیشتر نیست

و درست ۴۰ دقیقه دیگه اکانتم تمام میشه

سعی میکنم تا اونجا که بتونم بیام بهتون سر بزنم

و اما امروزم

صبح که بیدار شدم مثل سگ بودم

اصلا حالم خوب نبود خیلی استرس داشتم

دیوانه دیوانه بودم

آخه امروز نوبت دکترم بود

و فقط خوابیدم

وقتی استرس دارم فقط بی حسم دلم میخواد بخوابم

صبحانه اومدم نخورم گفتم امروز هیچی نمیخورم

شاید فرجی بشه من کم کنم

با خودم عهد بستم دیگه پیش دکی نرم خیلی ناامید بودم

دیگه دیدم فایده نداره گرسنمه رفتم ۳ تا بیسکویت دایجستیو

با ۱ لیوان چایی خوردم دیگه هیچی نخوردم تا ظهر

ظهرم رفتم همون سوپ دیشب یک کاسه مونده بود

داغ کردم با ۱ کف دست نان خوردم

و اصلا آبگوشت مامان نخوردم

هر چی هم به ساعت ۹ شب نزدیک تر میشدیم

من حالم بدتر میشد اصلا کلا دیوانه شده بودم

هیچی گرفتم خوابیدم تا ۷ شب

۷ بلند شدم نشستم پا فیلم تا ۸.۲۰ دقیقه

بعدش بلند شدم حاضر شدم رفتم پیش دکی

ساعت ۹ رسیدم اونجا و تقریبا نفر آخر بودم

تا بیاد نوبتم بشه حدود ساعت ۱۰.۴۵  شد

رفتم پیش دکی گفت خوبی گفتم نه رفتم رو ترازو

اصلا حوصله جواب دادن نداشتم

وای باورم نمیشد کم کرده بودم اونقدر ذوق کردم که نگو

فقط دکی حالمو گرفت چون وزنم به یکی دیگه اونجا گفت

منم خیلی خجالت کشیدم

یک قرص دیگه بهم داد گفتم زانوم درد میکنه

گفت هفته ی ۳ بار برم استخر که عمرا من برم

و هر چی دکتر توضیح داد استخر خوب

کی میاد گوش کنه

بعدش زنگ زدم بابام بیاد دنبالم

تا بیاد دنبالم ۴۵ دقیقه کشید

منم تو این مدت رفتم برای خودم هدیه گرفتم

۴ تا عروسک کوچولو خیلی قشنگ

شاید عکسش گذاشتم

با ۱ روسری برای خودم و یکی برای عسلم(خواهرزاده ام ۱ و نیم سالش)

بعد ۱ پیتزا کوچیک بابام برام خرید داشتم از

گرسنگی میمردم این بود امروز من

وای چقدر حرف زدم

دکتره گفت الان شب میری اینترنت خبر میدی

بیا دیگه وبلاگ هاتون

 

بخاطر ایام فاطمیه تا آخر این ده روز

آهنگ شاد نمیذارم و آهنگی که خیلی بهش

علاقه دارم میذارم

 

شرمنده ببخشید دیگه